دومين فرشته زيباي من

به خانواده سه نفره ما خوش اومدی

1398/5/27 2:02
نویسنده : مامان غنچه
30 بازدید
اشتراک گذاری

مهربانم سلام

الان که دارم این مطالبو می نویسم شما 15 هفته و 3 روز است که تو دلمی.

از اینکه دارم با تاخیر این مطالبو می نویسم ازت عذر میخوام...

11 تیر 98 بود که با داداشت رفتیم مطب خانم دکتر. اونموقع هنوز هیچکس به جز بابات از حضورت خبر نداشت و من خوشحال بودم که داداشت هنوز سواد نداره که تابلوهای روی در مطب رو بخونه. خیلی استرس داشتم و می خواستم وقتی از همه چیز مطمئن شدیم به بقیه خبر بدیم.

اون روز ظهر ساعت 5 با محمدپارسا رفتم مطب و داداشت توی سالن منتظر بود که من رفتم داخل اتاق. موقعی که خانم دکتر صدای ضربان قلبتو واسم گذاشت از خوشحالی گریه کردم.....چه حس شیرین و چه روز خوبی بود.

اونموقع بود که فهمیدیم شما 8 هفته و 1  روزته و بعدش به مناسبت ورود شما، محمدپارسا رو بردم بازیکده. اون شب کلی به محمدپارسا خوش گذشت اما هنوز نمیدونست که شما داری میای و داره داداش میشه.

وقتی به بابایی پشت تلفن  گفتم صدای قلبتو شنیدم، بی نهایت خوشحال شد و بهم تبریک گفت.

منم سپردمت به خدا و ائمه اطهار که انشالله خودشون حفظت کنن.

دکتر وقتی فهمید که حدودا سه ماه پیش یه تجربه تلخ داشتم توی هفته 6، بهم گفت که مجددا 10 روز تا 2 هفته دیگه برم واسه ویزیت. من و بابایی هم تصمیم گرفتیم که دیگه همون دو هفته بعد که خیالمون راحت میشه ورود شما رو علنی کنیم.

شبش هم که بابایی خواست بیاد بازیکده دنبالمون، باباجون هم باهاش اومد و گفت بریم کباب بخوریم. ناگفته نماند که باباجون از قبل از دکتر رفتنم از ورود شما مطلع شده بود چون کاملا اینو حس میکردم.

پسندها (1)

نظرات (0)